ما
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۵/۲۷ در ساير نوشته ها
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۵/۲۷ در ساير نوشته ها
نردبان این جهان ما و منی است
عاقبت این نردبان افتادنی است
لاجرم هر کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۵/۱۹ در ساير نوشته ها
امروز ما باید از چیزهائی سخن بگوئیم که همه میدانند و کسی را یارای گفتن آن نیست
تولستوی
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۴/۳ در ساير نوشته ها
امروز با یکی از استادهامون صحبت می کردم. صحبت از سانسور و این مسائل بود. می گفت مسئول سانسور نشریه، اسم ایرج افشار رو هم سانسور کردند!
حکومتی که با یک مقاله سقوط کند، همان بهتر که …
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۲/۲۰ در ساير نوشته ها
به نظر می رسد که عقل بهتر از هر چیز بین انسان ها تقسیم شده است. زیرا هرگز ندیدم آن هایی که طالب سهم بیشتری از هر چیز دنیا هستند، طالب سهم بیشتری ازعقل هم باشند.
دکارت
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۲/۶ در ساير نوشته ها
گنجشک ها، گرچه از شعور انسانی بی بهره اند، اما به حکم طبیعت، هنگامی که آب و هوا و غذا فراهم و مساعد باشد، تولید مثل آن ها نیز رونق می گیرد و به ازدیاد نسل می پردازند و زمانی که شرایط سخت می شود، از رشد جمعیت خود جلوگیری می کنند.
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۲/۲ در ساير نوشته ها
هم اکنون در دنیا ۱۰۹ کشور از ۱۹۷ کشورخدمت سربازی ندارند.
از بین ۸۸ کشور باقی مانده، ۲۹ کشور سربازی اجباری کمتر از یکسال دارند.
در ۸ کشور، سربازان در امور مدنی و یا نظامی غیر مسلح سربازی دارند.
در ۱۰ کشور، سرباز می تواند محل و نوع خدمت خود را مشخص نماید.
در ۱۵ کشور از ترکیب نیروهای داوطلب واجباری استفاده می کنند(در صورت لزوم از نیروی اجباری استفاده می شود که این مورد در ایران نیز استفاده میشود ولی به قدری این میزان کم است که به حساب نمی توان آورد.)
و در ۲۶ کشور زیر، سربازی اجباری ۱۸ ماه یا بیشتر، غیر انتخابی همراه با به کار گیری در امور نظامی دارند:
۱- ارمنستان ۲- اریتره ۳- ایران ۴- بورکینافاسو ۵- تاجیکستان ۶- تایلند(به صورت رندم به تعداد مورد نیاز سرباز استخدام می شود.) ۷- ترکمنستان ۸- جمهوری دموکراتیک کنگو ۹- زیمباوه ۱۰- سائوتام و پرینسیپ ۱۱- سوریه ۱۲- سودان ۱۳- سومالی ۱۴- کامبوج ۱۵- قرقیزستان ۱۶- قزاقستان ۱۷- کره شمالی ۱۸- گینه ۱۹- گینه استوایی ۲۰- کوبا ۲۱- لائوس ۲۲- لیبی ۲۳- ماداگاسکار ۲۴- مصر ۲۵- موزامبیک ۲۶- ویتنام
هدف از سربازی اختیاری، استفاده از ارتش کوچک اما حرفه ای، آموزش دیده، علاقه مند وکارآمد، به جای ارتشی با حجم بزرگ و کارآیی کم می باشد.
به امید روزهای بهتر
با تشکر از وبلاگ سربازی
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۱/۳۰ در ساير نوشته ها
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۱/۲۵ در ساير نوشته ها
پروژه ای رو آماده کرده بودم، دادم که تست کنند و ایرادات اون رو بگیرند. بعد از چند روز، برگه ایرادات رو که توسط خانمی انجام شده بود، برام فرستادند. اون شخص اسمش رو بالای برگه نوشته بود، اما روی نام کوچک او را قبل از اینکه به من بدهند سیاه کرده بودند.
حالا من مانده ام که به شخصیت من توهین شده است یا ایشان؟؟
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۱/۱۴ در ساير نوشته ها
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند، در رفته باشد. یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم “هی رفیق کبریت داری؟ “ به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد… ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: ” بچه داری؟ ” با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: ” اره ایناهاش ” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد.
* از خاطرات اگزوپری خالق اثر «شازده کوچولو»
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۱/۶ در شهر من
امروز، بعد از نماز جمعه، عده ای که به زحمت یک نیمه از نیمه میدان شهدا را توانسته بود اشغال کند، در اعتراض به وضعیت حجاب، به صورت کاملاخود جوش(!) دست به راهپیمایی و تجمع زده بودند که با همراهی نیروی انتظامی و اسکورت پلیس راهنمایی همراه بود!
اینان در پایان راهپیمایی، بیانیه ای در محکومیت وضعیت حجاب نیز قرائت کردند که در آن برای جمیع قوای دولتی و مملکتی تعیین تکلیف شده بود!
و در آخر، مردم با سلام و صلوات به سمت خانه های خود رفتند…
به راستی که شهر من، شهر آزادی است… البته برای معدودی از افراد!