معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

 

این شعر متعلق به یکی از دوستان شاعر دانشگاه مازندران است که چندی پیش به مناسبت فضای دانشگاه ها و دستگیری دانشجویان سروده بود.

    این مثنوی حدیث پریشانی من است
    بشنو که سوگ نامه ویرانی من است
    امشب نه این که شام غریبان گرفته ام
    بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
    گفتی غزل بگو ، غزلم٬ شور حال مُرد ،
    بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مُرد .
    گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
    با رفتنت به خاک سیاه می کشانی ام .
    گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
    بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
    وقتی نقاب، محور یک رنگ بودن است
    معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
    دیگرچه جای دلخوشی و عشق بازی است
    اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است
    این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
    من بودنی که عاقبتش، نیست بودن است.
    حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
    فهمیده ام که خوب تو را، بد شنیده ام.
    حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
    بگذار صادقانه بگویم که خسته ام ،
    من را به ابتذال نبودن کشانده اند
    روح مرا به مَسند پوچی نشانده اند .
    اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
    منصور را هرآئینه بر دار می زنند
    اینجا کسی برای کسی ،کَس نمی شود،
    حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
    جایی که سهم مرگ جزء تازیانه نیست
    حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست
    ما می رویم چون دلمان جای دیگر است،
    ما می رویم هر کی بماند مخیر است
    ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان ،
    بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
    ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
    هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
    از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
    اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
    ما می رویم ماندن با درد فاجعه است،
    در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
    بر درب آفتاب پی باد می رویم
    ما هم بدون باد به معراج می رویم

1 پاسخ(ها)

  1. پوستچی | چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۶ | پاسخ دهید

    شعر شما من رو یاد شعر میرزاده انداخت:

    می گفت:
    این شب است، شبی جاوید
    با آسمان کوته سنگینش
    با بادهای هرزه ی مسمومش
    با خشم و دست ودشنه خونریزش
    اینست آنچه «هست»
    بیهوده
    باز
    «بودن» شب را انکار می کنی؟

    گفتم:
    «بودن»
    مساله ای نیست
    لیک «پذیرفتن»
    فاجعه ایست.
    بودن،
    تنها وجود داشتن چیزی است،
    مثل وجود داشتن شب.
    اما
    تا مرزهای پذیرفتن
    هنگامه ی مجال من و تواست
    تسلیم یا ستیزه.

    «شب» نیست بیش از اینکه شبی هست
    در بودنش که هست، سخن نیست
    بودن مساله ای نیست.
    لیکن
    پذیرفتن
    فاجعه است.

شرمنده ، بخش پاسخ ها بسته است.