و باز عاشورا…
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۸/۱۰/۷ در ساير نوشته ها
در عاشورای امسال نیز، مثل هر سال، همه آمده بودند، دسته ها آمده بودند، با علم هایی بر دوش و پرچم هایی در دست و مردمانی که به دنبال آن ها حرکت می کردند و کودکانی که هرچه بلندگو دیکته می کرد، بی وقفه تکرار می کردند.
و آش بود و چه صفی داشت، کاسه هایی که مدام پر و خالی می شد و مردمی که تا آخرین لحظه در پای دیگ حضور داشتند.
و اورژانس هم آمده بود تا اگر کسی رو دل کرد، به دادش برسد.
و حاج آقایی بود که روی صندلی نشسته بود و کباب می خورد و اصلا توجهی نداشت که دکتر به اوگفته بود باید کمی مراعات کند و مراقب وزنش باشد.
و نیروی انتظامی به همراه اعوان و انصار که این روزها در همه جا حضور دارد.
و پلیس امنیت اخلاقی هم آمده بود به همراه خواهران زینب که حضورشان مبارک باد.
و وانتی که شیر کاکائو حمل می کرد و مردم فوج فوج به سمت آن می شتافتند.
و دوستی که بعد از چندین سال دیدمش اما فرصتی نکرد جواب سلامی بدهد چرا که شیرکاکائو داشت تمام می شد و باید عجله می کرد.
و مردی بود که آدرس توالت را می پرسید و خیلی عجله داشت.
و مغازه هایی که همه تعطیل بودند و صاحبانی که در پی نذری می شتافتند.
و پیر زن لیف فروشی که بساطش را پهن کرده بود و از صبح حتی یک لیف هم نفروخته بود و من نفهمیدم چرا کسی نذر نکرده بود که یک روز همه لیف های پیرزن را بخرد تا بلکه یک روز او نیز کار نکند.
تنها چیزی که نبود “معنا” بود و عاشورا معنایش را از دست داده بود.
برچسب کردن این موضوع
فاطمه معلمی | سه شنبه ۸ دی ۱۳۸۸ | پاسخ دهید
غریب حسین
Khodam | چهارشنبه ۹ دی ۱۳۸۸ | پاسخ دهید
یادم نمی ره.۲-۳ سال پیش، روز عاشورا بود. با دوستی از مراسم مقتل خوانی برمی گشتیم. مردم وسط صفاییه روی زمین نشسته بودن و به صدای سخنران که از مسجد (یا حسینیه ) ای بود گوش می دادن که می گفت: “امروز فقط باید گریه کنید، امروز روز معرفت پیدا کردن نیست، بقیه روزها هم می شه معرفت پیدا کرد، امروز فقط باید گریه کنید!! ” و از چنین مردمی چه انتظاری می شه داشت؟