لبخند
نوشته شده به وسیله ی پوستچی در تاریخ ۸۹/۰۱/۱۴ در ساير نوشته ها
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند، در رفته باشد. یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم . از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود . فریاد زدم “هی رفیق کبریت داری؟ “ به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد… ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: ” بچه داری؟ ” با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم: ” اره ایناهاش ” او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند . چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد ومرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد.
* از خاطرات اگزوپری خالق اثر «شازده کوچولو»
برچسب کردن این موضوع
زینا | شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
جالب بود! ولی با عقل جور درنمیومد… چه زندان بان نترسی!
فرامرز | شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
مطلب قبلی خیلی جالب بود.(نماز جمعه)
واقعا این تظاهراتهای خودجوششون منو کشته !
حسینی | شنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
جالب بود و عجیب. گاهی واقعا همین اتفاقای کوچیک نتایج بزرگی داره.
بچه قمی | یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
چه زیبا .نظر زینا تآیید می شه.
پسر قمی | دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
بسم الله الرحمن الرحیم. ( کلمه ای که نباید عارمون بشه و بگیم. شمام بنویس تا بین بچه ها رسم بشه)
سلام
یه مطلب جالب با عکس در باره قم نوشتم.
حتما ببین و به دوستات هم خبر بده
تقریبا سه روز دیگه دوباره اپ میکنم.
خوش باشی. پسر قمی http://dasteneh.persianblog.ir/
م | سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
شاید آن لبخند حرمت انسان بودن را به یادشان انداخت
محسن | چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند
Michelle | سه شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۹ | پاسخ دهید
شاید آن لبخند حرمت انسان بودن را به یادشان انداخت