معیار مهرورزیمان سنگ بودن است

 

این شعر متعلق به یکی از دوستان شاعر دانشگاه مازندران است که چندی پیش به مناسبت فضای دانشگاه ها و دستگیری دانشجویان سروده بود.

    این مثنوی حدیث پریشانی من است
    بشنو که سوگ نامه ویرانی من است
    امشب نه این که شام غریبان گرفته ام
    بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
    گفتی غزل بگو ، غزلم٬ شور حال مُرد ،
    بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مُرد .
    گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
    با رفتنت به خاک سیاه می کشانی ام .
    گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
    بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
    وقتی نقاب، محور یک رنگ بودن است
    معیار مهرورزیمان سنگ بودن است
    دیگرچه جای دلخوشی و عشق بازی است
    اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است
    این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
    من بودنی که عاقبتش، نیست بودن است.
    حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
    فهمیده ام که خوب تو را، بد شنیده ام.
    حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
    بگذار صادقانه بگویم که خسته ام ،
    من را به ابتذال نبودن کشانده اند
    روح مرا به مَسند پوچی نشانده اند .
    اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
    منصور را هرآئینه بر دار می زنند
    اینجا کسی برای کسی ،کَس نمی شود،
    حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
    جایی که سهم مرگ جزء تازیانه نیست
    حق با تو بود ، ماندنمان عاقلانه نیست
    ما می رویم چون دلمان جای دیگر است،
    ما می رویم هر کی بماند مخیر است
    ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان ،
    بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
    ما می رویم مقصدمان نا مشخص است
    هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
    از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم
    اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
    ما می رویم ماندن با درد فاجعه است،
    در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
    بر درب آفتاب پی باد می رویم
    ما هم بدون باد به معراج می رویم

احمق جان این اقتصاد نیست(۵)

 

هر چه می خواهم چیزی راجع به دولت ننویسم و هر چه می خواهم صبر کنم گویا امکان پذیر نیست و این دولت همچنان به سرعت به قعر دره ی فلاکت در حرکت است و آن ترمز معروفی که کنده شده همین ترمز است!!!
راجع به مسائل اقتصادی حرف بسیار است و نوشتنی بیشتر.
تنها به شاه بیت این موارد اشاره می کنم و بعدها مفصل تر خواهم نوشت.
۱)حذف ۳صفر از پول ملی کشور
۲)تعیین نرخ بهره ی بانکی به صورت دستوری
۳)عملکرد برنامه ی چهارم توسعه
۴)عملکرد مصوبات سفرهای استانی
۵)تدوین برنامه ی پنجم توسعه
۶)اعلام نرخ بیکاری تک رقمی!!!
۷)اعلام نرخ تورم پائین!!!
۸)سیاست های بخش مسکن
۹)بودجه ی ۵۰صفحه ای سال ۸۷
۱۰)……..
هر کدام از این موارد بالا برای خود داستانی تاسف بار است که پرداختن به آن و کالبد شکافی آن برای خواننده های غیر اقتصادی می تواند بسیار روشنگر باشد.
به هر حال اگر وقتی یافتم به فراخور موضوع به آن خواهم پرداخت.

سفر خدا به زمین

 

این نوشته را دوستی بنا به مناسبتی برایم فرستاد.
شما هم بخوانید بد نیست.

********************

روزی خداوند تصمیم می گیرد که بیاید روی زمین تا ببیند بندگانش چه می گویند و چه می کنند. سوار بر سفینه خود شد و آمد بر زمین تا رسید به بیابانی که اسب سواری گله گاو بزرگی را به چرا برده بود و سخت در تلاش بود که مواظب تمام گاوهایش باشد. خداوند از آن سوارپرسید بنده من تو کیستی و اینجا کجاست؟ سوار گفت اینجا امریکاست و من یک گله دارهستم که برای تامین زندگی ام این همه گاو را به تنهائی به چرا آورده ام.. خداوند گفت بنده من؛ من خدای تو ام اگر آرزویی داری بگو تا برایت برآورده کنم تنها همین یک بار است که چنین فرصتی را به تو می دهم. گله دار گفت ای خدای من آرزو دارم که پول دار شوم، یک رنچ و مزرعه بزرگ داشته باشم با ده هزار راس گاو و گوسفند وهزاران اسب؛ دلم می خواهد چند اتوموبیل لیموزین بزرگ داشته باشم، بتوانم کار کنم و هرروز زندگی ام را بزرگتر کنم و با خانواده ام خوشبخت زندگی کنم. خداوند گفت می بینم که مرد زحمت کش و با انگیزه ای هستی بنابراین آرزویت را بر آورده می کنم. خدواند آنچه را که گله دار در آرزویش بود به او داد و سوار بر سفینه اش شد و به سفر خود ادامه داد.

************ *****

رفت و رفت تا رسید به شهری بزرگ. در میخانه ای مردی مست با جامی شراب و غرق در خیال خود نشسته بود. خداوند به او گفت بنده من اینجا کجاست؟ تو چرا انقدر مغموم نشسته ای ، تو را چه می شود؟ او لبخندی زد و گفت خدای من اینجا عروس شهرهای جهان، پاریس است و من هم عاشقی هستم که مست و خراب عشق و شرابم و به تنهائی خود می گریم. خداوند گفت ای عاشق دلخسته بگو چه آرزویی داری بلکه بر آورده اش کنم . عاشق پاریسی گفت ای خداواندا مرا به وصال عشقم برسان اما در عین حال به من لذت زندگی اعطا کن. دلم می خواهد زندگی خوبی داشته باشم، خوش باشم و بهترین شراب را بنوشم و موسیقی را گوش دهم و بهترین غذاها را بخورم و خلاصه در کنار معشوقم از زندگی ام نهایت لذت را ببرم. خداوند به بنده عاشق پیشه اش وصال عشق و زندگی خوشی را عطا کرد و رفت .

************ *****

مدتها رفت و رفت… تا رسید به بیابان برهوتی که تنها گاه به گاه کپری در آن به چشم می خورد که در آن ژنده پوشی نشسته و یا خوابیده بود. خداوند فرود آمد و از یکی از کپر نشینان پرسید بنده من اینجا کجاست تو چرا انقدر بدبختی؟ کپر نشین نگاهی کرد و گفت اینجا ایرانه. در ضمن من اصلا هم بدبخت نیستم خیلی هم خوبم و هیچ ناراحتی هم ندارم. خداوند گفت بنده من چه نشسته ای که نمی دانی که چقدر وضعت خراب است. دلم برایت سوخت بگو چه آرزویی داری تا آنرا برآورده کنم. کپر نشین فکری کرد و با غرور گفت نه! من هیچ آرزویی ندارم. همین که هستم خوبم. خداوند دوباره گفت این آخرین فرصت توست اگر خواسته ای داری بگو شاید کمکت کنم. کپرنشین دوباره فکری کرد و ناگهان برقی در چشمانش درخشید و گفت می دانی در واقع برای خودم هیچ آرزویی ندارم. اما یک خواسته دارم که اگرآنرا برآورده اش کنی خیلی خوشحال می شوم. ببین آن طرف؛ چند فرسخی اینجا یک کپرنشین دیگری هست که در چادرش یک بز نگاه می دارد و با آن بزش خیلی خوش است اگر می خواهی برای من کاری کنی لطفا بز او را بکش!

باور کنید ابرهایی را که در راهند

برادرشان نوح گفت در آنچه می کنید لحظه ای درنگ کنید گفتند سالهای درازی است همین را می گویی .گفت نمی ترسید ؟گفتند از تو خسته ایم بگو به جای تو عذاب موعود را نزول کنند برادرشان گریست اما باز نفرین نکرد.

* * *
طوفان نفرینش هزار سال در تنور خانه محبوس بود .دلواپس فرو رفتن انسان نگران سالهای طوفان ،روی خشکی کشتی می ساخت.در حلقه ملامت روی مرکز دایره ی خنده ها،الوار الوار روی هم می گذاشت و می خواند ،باور کنید ابرهایی را که در راهند گفتند جنون پیرمرد را گرفت زنان لب گزیدند جوانها هو کشیدند و او خواند باور کنید ابرهایی را که در راهند.

* * *
باور نکردند .دشوار است که صدای سیل فقط در گوش تو باشد و بقیه بی خیال بچرخندو بچرحند تو صداشان بکنی ،بترسانی شان التماسشان بکنی و آنها مات نگاهت کنند و باز بچرخند،دردی است که صدای سیلی نزدیک فقط در گوش تو باشد.

* * *
سیل در راه بود سیال هلهله کنان می آمد.از هر جنبنده ای دو تا سوار کرد خودش ولی تنها بود زنش باید می ماند،فرو رفته بود .

* * *
پسرش داشت فرو می رفت از روی عرشه ریسمان انداخت بگذار تا تورا بالا بکشم .بغض در صدایش می لرزید پسر گردن از سیال بیرون کشید .به کشتی تو نیازی نیست شنا می کنم.مرد زیر لب نوحه کرد دیر است فرزند دیر.دلش می خواست بگوید فرزند آدم تو کی می خواهی اندازه های خودت را باور کنی؟که موجی بلند نفس فرزند را برید دوباره سر بیرون آورد کبود بود مرد دست پیش آورد مثل التماس مثل اصرار بیا تا برسانمت بیا پناه بگیر سیل تا لبهایش بالا آمده بود و چشمهایش هنوز مغرور بود میروم سر کوه.

* * *
کشتی را رساند به جودی به سرزمین باور با باغهای زیتون ،آب فرو نشست چشم او هنوز خیس بود .کاش می آمدند کاش با ما سوار می شدند .

* * *
درلحظه های غرق کسی از این دست ،در همه هست ،کسی در لایه های پنهان ،کسی کشتی می راند که دلش می خواهد مارا بالا کشد .
مردی صبور سوار بر عرشه های دور ،ما فرزندان ناخلف باورش نمی کنیم و مستحق طوفان می شویم .وقتی سیالی ما را به درون می کشد ما را به تمامی می خواهد نه غوطه ور نه شناور که رها در اعماق اگر تصویر رسیدن قایقی نباشد چطور تاب می آوریم.

ز آگهی مان جهل ماندو جهل ماند از آگهی

برای تحقیق به مشهد رفتم تمام کتابفروشیها و بساطهای اطراف بست و صحنها و مسجد پیرامون آستان قدس رضوی را گشتم تا ببینم آنچه بر زوار امام عرضه می شود و زوار امام تقاضا دارند چیست .صد جور تسبیح با صد جنس صدها جور مهر با صدها جور آینه و نقش و طرح پوش مخصوص مرقد امام که در قطعه های مختلف قاب می گیرند و اداره آستان می فروشد این جور ابزار هست و یک جزوه یک ورقه که نوشته شده باشد که این امام که در اینجا مدفون است و این همه جاه و جلال و طلاو نقره و برو وبیا چه شخصیتی داشته چه افکاری چه نقشی در عصر خودش،هیچ شیعه صفوی باید ستایش کند اما نشناسد

برگرفته از یک نوشته

من کیستم؟؟؟

 

null

من «دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامه معتبر چاپ می کنند.

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.
من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه بیست و پنج هزار تومان فقط، بدهد.
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

من «…» هستم، وقتی مادر، من و خواهرهایم را سرشماری می کند و به غریبه می گوید «هفت …» دارد- خدا برکت بدهد. من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم.- آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم. نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم… به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند. دوستانم وقتی می خواهند به من بگویند؛ «گه» محترمانه می گویند؛ «علیا مخدره».
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و…» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
من در ادبیات دیرپای این کهن بوم و بر؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و…» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.

من کیستم؟؟؟

نوشته ایست از خانم بلقیس سلیمانی و ظاهراً در روزنامه ی اعتماد پنجشنبه ی گذشته چاپ شده

روز حیاط اسلام

 

    یک نگاه کوچک به عکس زیر که بیاندازید همه ی داستان را ملتفت می شوید ولی اگر به این مطلب در سایت شبستان سر بزنید احتمالا به این نتیجه خواهید رسید که معلمان ابتدایی باید به املاء بچه ها توجه بیشتری نمایند.null

چه گوارا به راه راست هدایت نشد

 

عاقبت استفاده ابزاری حامیان احمدی نژاد از چپ ها -
همایش “چ مثل چمران؛ بزرگداشت مبارزان جهان وطنی” که روز سه شنبه ۷مهرماه از سوی حامیان احمدی نژاد در دانشگاه تهران برگزار شد، پس از آنکه مهمانان ویژه این همایش به استفاده ابزاری از چه‌گوارا و تلاش برای اسلامی کردن این مبارز کمونیست اعتراض کردند، به طور نیمه‌کاره پایان یافت. این ماجرا به قدری جنجال برانگیز شد که حتی نماینده بسیج دانشجویی که خود برگزار کننده این برنامه بود، روز چهارشنبه به “تریبون دادن در دانشگاه تهران به کمونیست‌ها” اعتراض کرد.
این همایش در ادامه تلاش‌های جریان حامی احمدی نژاد برای بهره‌گیری از محبوبیت برخی چهره‌های مبارز انقلابی همچون “ارنستو چه‌گوارا” و شبیه‌سازی افکار احمدی نژاد و حامیان او با ایده‌های چپ‌گرایانه این مبارزان دهه‌های گذشته آمریکای لاتین برگزار می‌شد. در حالی که بسیاری از ناظران سیاسی معتقدند تمایل احمدی نژاد و حامیان وی به نزدیک و شبیه نشان دادن خود با چپ‌های آمریکای لاتین و برقراری رابطه صمیمی با رهبران کشورهای این قاره همچون چاوس، مورالس، اورتگا و … بیشتر شبیه استفاده ابزاری از محبوبیت ناشی از مردم‌گرایی این جریانات است تا گرایش واقعی به آرمان‌های عدالت‌طلبانه. از این رو اتفاقی را که در روزهای گذشته در دانشگاه تهران رخ داد، می‌توان نوعی رسوایی برای تمایل احمدی نژاد و حامیانش در به‌کارگیری این روش کاذب دانست.
“بسیج دانشجویی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران”، “مرکز فرهنگی میثاق” و “خانه آمریکای لاتین” که برگزارکنندگان این همایش بودند، علاوه بر تبلیغات گسترده برای همایش “چ مثل چمران” که هدف نوعی شبیه‌سازی بین ارنستو چه‌گوارا و مصطفی چمران برگزار می‌شد، نه تنها پیام شخص “محمود احمدی نژاد” را برای این همایش گرفتند، بلکه دو فرزند “ارنستو چه‌گوارا” یعنی کامیلو، پسر وی و آلیدا، دختر وی را نیز به این همایش کشاندند تا در نهایت “حاج سعید قاسمی” که به عنوان یکی از رهبران گروه‌های “استشهادی” در ایران شناخته می‌شود، بگوید: “اگر امروز “مرحوم چه”! زنده بود حتما مانند چمران به لبنان می‌رفت در کنار حزب الله می‌جنگید.” اگرچه وی توجه نکرد که مصطفی چمران با جنبش امل همکاری داشت، نه حزب الله!
سایت “آوای دانشگاه” گزارش مبسوطی را از ماوقع همایش “چ مثل چمران؛ بزرگداشت مبارزان جهان وطنی” منتشر کرده است. به نوشته این سایت، سعید قاسمی در سخنان خود با استناد به کتابی که در دستش بود، از اعتقادات مذهبی و وجود ایمان به خدا و مسیح در چه‌گوارا خبر داد و در حالی که دختر و پسر چه‌گوارا را با عنوان “خواهر” و “برادر” خطاب می‌کرد، ادعا کرد: “مردم کوبا، نه فیدل و نه چه‌گوارا، هیچ‌کدام سوسیالیست و کمونیست نبوده‌اند و این را بارها فیدل اذعان کرده است که او و چه‌گوارا و مردم کوبا از شوروی سوسیالیستی به خاطر همه عملکردهایش تنفر داشته‌اند.”
اما این سخنران و دیگر برگزارکنندگان این برنامه از لحظه‌ای که “آلیدا چه‌گوارا” سخنان خود را پشت تریبون سالن “شهید چمران” دانشکده فنی دانشگاه تهران آغاز کرد، فهمیدند که چه اشتباه بزرگی کرده‌اند. چرا که فرزند مبارز چپ آمریکای لاتین که قرار بود به راه راست هدایت شود و به خدا و پیامبر اعتقاد پیدا کند، سخنان خود را “با نام مردم کوبا” آغاز کرد و سپس بلافاصله گفت: “ما ملتی سوسیالیست هستیم.”
جملات بعدی فرزند چه‌گوارا، گویی پاسخی به تمام اقدامات دو ساله احمدی نژاد و حامیانش در جهت استفاده ابزاری از چپ‌های آمریکای لاتین بود: “ما ممکن است اهداف مشترکی با هم بیابیم ،اگر چه تفاوت فرهنگی داشته باشیم. ملت کوبا با اندیشه های سوسیالیستی آبدیده شده، ما در کنار مردم آنگولا جنگیدیم و یک میلیون کوبائی در آنجا جنگیدند. مردم کوبا همواره از کمک های شوروی قدردانی می کنند و این مساله‌ای که در مورد اختلاف گفته می‌شود هیچ گاه به این شکل وجود نداشته است!”
وی سپس سرش را به سمت رهبر استشهادیون ایرانی برگرداند و با لحنی تاکیدآمیز به وی گفت: “لطفا همیشه سعی کنید اندیشه‌های چه را از روی کتاب‌های اصلی پیدا کنید و مطالعه کنید. اگر واقعا آن مطالبی که شما خواندید از کتابی به قلم پدرم ارنستو چه گوارا است پس مطمئنا ترجمه ی آن اشتباه است.” اشاره فرزند چه‌گوارا به کتابی بود که سعید قاسمی از آن روخوانی کرده و نتیجه گرفته بود که چه‌گوارا مذهبی بوده و به خدا و مسیح اعتقاد داشته است.
به نوشته “آوای دانشگاه”، آلیدا چه‌گوارا سپس در میان کف زدن دانشجویان گفت: “پدر من هرگز از خدا صحبت نکرد! او هیچ گاه با خدا ملاقات نکرد! پدر من می دانست حقیقت مطلقی در کار نیست، کدام حقیقت مطلق؟ او اطمینان داشت ذهن انسان بر اساس تجربه می تواند ظرفیت آموختن بی نهایت داشته باشد. او وقتی که یک شب با یک زوج سرخ پوست کمونیست گفت‌وگو می‌کند، می فهمد او نیز یک کمونیست است. پس پدر من مطمئنا کمونیست بود.”
وی در ادامه از مکزیک و آشنایی “چه” با فیدل گفت و اینکه “آنجا چه گوارا زندانی می شود و مدتی بعد همه آزاد می‌شوند به جز چه گوارا. می‌دانید چرا پدر من آزاد نشد؟ می‌دانید چرا؟ من به شما می گویم چرا؛ چون او صراحتاً گفته بود من کمونیست هستم و فیدل آنقدر آنجا ماند تا چه‌گوارا آزاد شود و از آنجا ارتباط عمیق آنها شکل گرفت. در آنجا در مکزیک فیدل کاسترو بی‌شک یک مارکسیست- لنینیست بود و چه‌گوارا هم مارکسیسم- لنینیسم را پذیرفته بود. شما از کدام خدا و پیغمبر حرف می زنید؟ چه گوارا فقط یک پیامبر را ملاقات کرد و قبول داشت و آن هم فیدل بود!”
این سخنان همچون آب سردی بود بر حرارت بسیجیان برگزارکننده برنامه و حاج سعید قاسمی که از شرم سرش را به زیر افکنده بود، و نیز مایه بی‌قراری “مهدی چمران” رئیس شورای شهر تهران که دیگر سخنران این برنامه بود.
این شد که فردای آن روز، بسیاری از فعالان دانشجویی به انتقاد از برگزارکنندگان همایش که کسی جز اعضای بسیج دانشجویی و حامیان جوان احمدی نژاد نبودند، پرداختند. دبیر انجمن اسلامی دانشجویان گفت: “نباید تریبون را به دست مدافعان اندیشه‌های مارکسیستی و الحادی داد” و دبیر جامعه اسلامی دانشجویان نیز گفت: “عمده حاضران در همایش «چ مثل چمران» با تفکرات کمونیستی مشکل داشتند.” و علاوه بر اینها حتی محمد خوش چهره، نماینده اصولگرای مجلس هفتم هم از برگزاری این برنامه انتقاد کرد.
اما جالب‌تر از همه اظهارنظر مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شاهد بود که می‌گفت: “این موضوع قابل تقدیر است که به عنوان شخصیت انقلابی از چه گوارا تجلیل شود. اما شهید چمران یک مسلمان انقلابی و شیعه و چه‌گوارا فردی با عقاید کاملا مادی وغیرالهی بوده است. تنها نقطه مشترک آنها، داشتن روحیه مبارزه با ظلم است اما مقایسه این دو در سایر جهات جفا به شهید بزرگوار ایران خواهد بود. ما برای دوستی با خود شرایط دیگری غیر از ضدآمریکایی بودن، از جمله دوستی با خدا هم داریم!”

اوقات پروانه

 

*

*

توی سنگر دراز کشیده بود.
پروانه ای بال زد و روی مگسک نشست.
زل زد به پروانه و یادش رفت شلیک کند.

*

*

پشت کامپیوتر نشسته بود.
پروانه ای روی مونیتور نشست.
خیره شد به پروانه و یادش افتاد زمانی عاشق بوده است.

*

*

روی نیمکت نشسته بود.
پروانه ای روی دسته عصایش نشست.
یادش رفت پیر شده، بلند شد و دنبال پروانه دوید.

yashar.persianblog.com

انتخاباتی که برگزار نشد

 

چهارمین مجمع عمومی انجمن نسیم اندیشه که در آخرین هفته شهریور هر سال برای برگزاری انتخابات شورای مرکزی برگزار می شود، تنها سه نفر کاندید دا شت که همین این امر منجر به تاخیر یک هفته ای انتخابات شد.در ابتدا باید از این موضوع کمی دلگیر شد و مانند بعضی از دوستان آن را پایان کار انجمن دانست، اما بعد از کمی تامل خوشبینانه می توان به این مجمع عمومی تبریک گفت که چنین اعضای دارد.اعضای این انجمن با توجه به فعالیت ها و تلاش های که در راستای اهداف آن انجام می دهند هیچ کدام علاقه ی به دبیر، شورای مرکزی و یا بازرس شدن ندارند و همچنان علاقه دارند تنها به عنوان عضو مجمع عمومی فعالیت کنند.بنده در این متن می خواهم بعضی از دلایلی که اعضای این انجمن علاقه ای به کاندیدا نشدن را داشتند بیان کنم.
۱-اولین موضوعی که نباید از آن به راحتی بگذریم بی علاقگی جوانان و دانشجویان دهه دوم ۶۰ نسبت به نهادهای مدنی و انجمن هاست.این موضوع ناراحت کننده یکی از مشکلاتی است که انجمن نسیم اندیشه و هر انجمن دیگری در حال حاضر با آن روبروست.نمونه عینی آن را می توان در گردهمایی دانشجویان قمی سراسر کشور از سال ۸۳ تا امسال مشاهده کرد.
۲-با توجه به اینکه سومین شورای مرکزی انجمن نسیم اندیشه اعلام می کند که عضوهای فعال انجمن سه رقمی شده اند ولی تنها سه نفر کاندید می شوند، علت را می توان کوتاهی اعضای شورای مرکزی و ستاد برگزاری انتخابات، نسبت به روشن کردن اذهان اعضا نسبت به شورا و امر خطیری که این شورا دارد و مهمتر از آن صحبت کردن با اعضای فعال تر و به اشتیاق آوردن آنها و بالاتر بردن احساس مسئولیت بیشتر نسبت به انجمن، که متاسفانه شواهد گواهی می دهد که این شورا در این امر کوتاهی و یا این کار را نسنجیده انجام داده است.
۳-حوادثی که در شورای مرکزی امسال از جمله استعفا دبیر،استعفای یکی از اعضای شورای مرکزی و… مزید بر علت بود تا اعضا، کاندیدا شدن را به دیگران بسپارند، تا دیگران به شورای مرکزی بروند.غافل از اینکه تنها سه نفر کاندید شده بودند.
در پایان باید گفت مسیری که انجمن در راه رسیدن به اهدافش گام برداشته است همراه با مسائل و مشکلات فراوانیست.امید است که با همت و پایداری اعضا بر این مشکلات غلبه کنیم و آن را تجربه ای برای خود و آیندگان سازیم.


Warning: putenv() [function.putenv]: Safe Mode warning: Cannot set environment variable 'TZ' - it's not in the allowed list in /home/qomst/public_html/wp-content/plugins/zdstats/zd.wp.zdstatistics.class.php on line 1479

Warning: putenv() [function.putenv]: Safe Mode warning: Cannot set environment variable 'TZ' - it's not in the allowed list in /home/qomst/public_html/wp-content/plugins/zdstats/zd.wp.zdstatistics.class.php on line 1505